|
توتان
نفس هاي تازه ي دوزيستان و همه ي روشنايي ذرات در حيات كوچك من بامداد سرد دوست داشتني و بازوهاي لخت ماهتاب ... بازوي هاي كوچك ماهتاب ديگر آسمان را به آغوش نگرفته بود بامداد كه ذرات مثل آبشار با صداي مهيب مي ريختند و هنوز بوي گيسوهاي خيس ماهتاب . پرنده ها بالاي آبشار مي رقصيدند يعني براي زنده بود دوزيستان دست مي زدند با بالها شان علف ها خيس بودند نرم بودند و پاهاي مرا تا اعماق چندين شب گذشته كه ماهتاب تمام شب را روي سينه ي لخت خودش ميزبان بود بردند دامنه اي از بال ها سينه ها و بازوها و گیسوها دامنه اي از هم چشمي بازهاي آبشار و ماهتاب و علف ها و درختان حيات كوچك من هميشه ميهماني است اينجا كه مي بينم كيلومترها دره هاي سبز لبريز از پروانه هاي خالدار بزرگ و كوچك فاصله اي است بين دو تا زيست دوزيستان بوي توت در فاصله ي كوچك از خانه ي من من صبح ها با خود صبح بيدار مي شوم با خود صبح وارد حيات كوچك ام مي شوم وارد اعماق ممتد از خنده ها و لبخند ها و رنگ ها من هر صبح كيلومتر ها راه مي روم و حيات كوچك ام را براي چند لحظه ، سالها تماشا مي كتم مدت ها با اسب ها زندگي ميكنم و سايرين حيات كوچك من هميشه ميهماني است كم كم صداي گنجشكك ها از ايوان مي آيد در حويلي ام باز است كيلومتر ها دره هاي وحشي در اين مستطيل ديدني است فاصله ي دو تا زيست دوزيستان دو دره ها مار ها كنار حوضك من نشسته اند آرام تا برايشان توت غزل كنم و سايرين حيات كوچك من شوري است براي خودش حبابي است آسان ياسر محسني 1 ثور 87
|+ نویسنده یاسر محسنی در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:27 |
|

